هدیه خدا
عزیز مامان
44
تاريخ : يکشنبه 19 خرداد 1392 | نویسنده : صفورا

سلام پسرم.اولین مسافرتت را از 13 خرداد تا 17 خرداد با مامان جون و آقاجون و دایی ابوالفضل و خاله مریم و دایی علی و سمیرا و النا جون رفتیم همدان و سنندج.خیلی خوش گذشت البته تو و النا جون یه کم اذیت شدید مخصوصا النا . اولش خیلی خوب بودی و تو ماشین خیلی آروم بودی ولی دو روز آخر دیگه خسته شده بودی و دلت میخواست بیای بیرون.دوشنبه 13 خرداد رفتیم همدان.صبح ساعت 11 راه افتادیم و شب ساعت 9 رسیدیم همدان تا رفت بریم و یه جا پیدا کنیم ساعت 10 شد و توی یه پارک خیلی خوب چادر زدیم و روز بعد اول رفتیم گنجنامه و نهار را اونجا خوردیم و بعدش رفتیم توی یه امامزاده یه کم خستگی گرفتیم چونکه هوا خیلی گرم بود و بعد رفتیم برای دیدن جاهای دیدنی شهر که البته همه جه تعطیل بود چونکه روز 14 خرداد و روز رحلت امام بود.آرامگاه بوعلی و باباطاهر و هگمتانه همش تعطیل بود. دوباره اومدیم توی پارک و صبح رفتیم غارعلیصدر.ساعت 9 که رسیدیم آقاجون رفت توصف بلیط و برای ساعت 2 و نیم نوبت ما بود که بریم برای دیدن غار.من قبلا رفته بودم همدان و غار را هم دیده بودم اون وقتی که من رفته بودم همدان خیلی خلوت بود ولی حالا خیلی شلوغ بود برای همین خیلی از جاهای غار را مخصوصا جاهایی که پیاده روی داشت را بهمون نشون ندادن ولی همون قسمتی که در آب بود هم خیلی قشنگ بود بعد از دیدن غار رفتیم برای سنندج.ساعت 4 که راه افتادیم ساعت 7 شب رسیدیم همدان خیلی قشنگ بود سنندج هم قشنگ بود ولی ما نه خیلی وقت داشتیم و نه شهر را بلد بودیم برای همین یه شب بیشتر نموندیم و روز بعدش هم نهار را در ابیدر که یه جای تفریحی در دامنه کوه بود خوردیم و بعد از یه کم استراحت راه افتادیم برای همدان.دوست داشتیم بریم مریوان ولی هم خسته بودیم و هم بچه ها اذیت میکردند برای همین فقط رفتیم سنندج و برگشتیم البته صبح تا ظهر روزی که اونجا بودیم را رفتیم بازار و یه کم خرید کردیم.یه دست لباس برات خریدم و برای خودم هم کیف و کفش و مانتو خریدم و البته بابایی هیچی نخرید.اگه بچه ها اذیت نمیشدند بیشتر سنندج میموندیم و مریوان و بانه هم می رفتیم اما نشد انشااله دفعه دیگه . عزیزم عکساش را بعدا میذارم .




بازدید : 307 مرتبه | موضوع :
43
تاريخ : يکشنبه 19 خرداد 1392 | نویسنده : صفورا

  سلام پسرگلم خوبی عزیزم .روز اول خرداد 2 ماهه شدی داری هرروز بزرگتر میشی .ما هنوز خونه مامان جونیم دلم

میخواد بریم خونمون ولی میترسم . نه از کارات بلکه از تنهایی میترسم تصمیم دارم اول تیر بریم خونمون  تا برای ماه

 رمضان دیگه توخونمون جا افتاده باشیم و دیگه عادت کرده باشیم.روز پنجشنبه دوم خرداد واکسن دو ماهگیت را زدیم

که خیلی بد بود و روز اول را که تب کردی و حالت بد بود و تادیروز که شنبه 4 خرداد بود حالت بد بود و همش ناآرومی

میکردی با اینکه هر 4 ساعت روز اول بهت قطره میدادم ولی بازم خیلی ناآروم بودی برعکس النا که وقتی واکسنش را

زده بود آروم شده بود و از اون روز تا حالا آرومتر شده تو ناآروم شدی و بدی میکنی البته امروز که دوشنبه 5 خرداده

بعد از  3 روز یه کم آرومتر شدی .راستی روز جمعه سوم خرداد روز تولد امام علی و روز پدر بود که این روز را به

بابا مهدی و همه باباهای دنیا تبریک میگم البته من برای بابایی هیچی نخریدم چونکه بابایی برای روز زن هیچی واسه

من نگرفت البته بعدا جبران کرد.راسش را بخوای چون وقت نکردم برم بیرون نتونستم واسه بابایی کادو بخرم برای

تولدش که 12 تیره جبرانش میکنم.البته برای بابایی و بقیه کیک پختیم.2 ماهگیت مبارک پسر گلم.




بازدید : 259 مرتبه | موضوع :
40
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : صفورا

سلام پسرگلم خوبی عزیزم. روز جمعه 6 اردیبهشت وقتی  37روزت بودبرای اولین باربردمت پیک نیک البته نمیخواستم تا چهل روزت تمام نشده ببرمت بیرون ولی خیلی خسته بودم و به یه تفریح و استراحت نیاز داشتم. از شانس ما روز جمعه اینقدر هوا سرد بود که نمیشد از چادر بیارمت بیرون . هرچی هم که میاوردمت مجبور بودم با پتو و کلی لباس بیارمت بیرون . میخواستم ازت کلی عکس بگیرم که فقط تونستم چند تا عکس با خودم و بابات بگیرم و نشد که تکی ازت عکس بگیرماین هم عکس من وتو و بابایی.ولی با همه این احوال خیلی بهمون خوش گذشت .با دایی ها و مامان جون رفته بودیم بیشه عموحاج احمد(عمو مامانی ) بچه های عمو هم بودند کلی حرف زدیم و خندیدیم .نمیخواستم تا وقتی چهل روزت تموم بشه ببرمت بیرون ولی خیلی خسته بودم و به تفریح واستراحت نیاز داشتم. روزجمعه چون هوا هنوز سرد بود چادر برده بودیم و تو و النا خانم توی چادربودین تا سرما نخورین.از روز جمعه تا حالا خیلی ناآرومی میکنی نه شب درست میخوابی و نه روز نمیدونم بخاطراینه که بردمت بیرون و هوا به هوا شدی ؟.الان که دارم این مطلبا را مینویسم ساعت یک و ربع ظهرروزیکشنبه 8اردیبهشته وازساعت 6 صبح تا حالا بیداری و روی هم رفته 1 ساعت هم نخوابیدی یه ربع تا نیم ساعت میخوابی و بیدار میشی.اگه خونه خودمون بودیم که به هیچکاری نمیرسیدم بدتر از همه اینکه همه اش استفراغ میکنی و من نمیدونم چیکارت کنم هی شیرت میدم و توهم استفراغ میکنی .الان هم تو بغل مامان جونی و گریه میکنی نه معلومه گشنه اته یا دلت درد میکنه.از بس استفراغ میکنی نمیدونم کی بهت شیربدم .




بازدید : 379 مرتبه | موضوع :
42
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : صفورا

سلام مامان جونم.چندروزیه که نتونستم بیام برات مطلب بذارم چونکه اینترنت خونه مامان جون خراب بود و نمیشد بیام مطلب بذارم . گلم دیگه همش خونه مامان جونیم فقط یه روز توی اون هفته رفتیم خونه که مامان جون هم باهام اومد تا من کارای خونه را بکنم آخه چون یه مدتی خونه نبودیم خونه را خاک گرفته بود مامان جون مواظبت بود و البته کمکم هم میکرد و من هم کارا را میکرد تا عصر مامان جون بود و بعد رفت خونه و ما تنها شدیم تا بابایی اومد البته علی عمو سعید اومده بود پیشت اون شب ( سه شنبه شب ) که شب تولد حضرت زهرا بود را خونه موندیم البته این را هم بگم که بابایی هیچی برای من نگرفته بود منم نه برای مامان خودم و نه برای مادر شوهر هیچی نگرفتم که البته تقصیر بابات بود قراربود برای مامان خودش گل نقره بخره که نخرید من هم به مامانم پول دادم .امروز که شنبه 21 اردیبهشته وتو 52 روزته ما تقریبا همش خونه مامان جون هستیم الان هم که ساعت 9 و نیم شبه تو خوابی البته دیشب و دیروز درست نخوابیدی دیروز از 6 صبح تا 6 عصر فقط 2 ساعت خوابیدی دیروز برای نهار رفتیم خونه مامان عذرا و عصر هم رفتیم لب رودخونه که خیلی خوب بود.دیشب دلت درد میکرد و ناآرومی میکردی فکر کنم بخاطر اینکه دیروز عصر لب آب آش خوردیم که زهرا عمو درست کرده بود و هندونه هم خوردم و همه اینا باعث شد دلت درد بگیره .راستی الان یه هفته است که دارم میرم کلاس شنا دوره تکمیلی 2 سال پیش رفتم دوره مقدماتی را یاد گرفتم و حالا هم دارم میرم دوره تکمیلی را یاد میگیرم که البته چون 2 ساله شنا نکردم هم یادم رفته و هم خیلی میترسم انگار که اصلا شنا بلد نیستم همش میترم غرق بشم.

 




بازدید : 250 مرتبه | موضوع :
41
تاريخ : شنبه 21 ارديبهشت 1392 | نویسنده : صفورا

سلام مامانی خوبی پسرگلم. امروز یعنی 9 اردیبهشت 40 روزت شد.بالاخره این چهل روز خدا را شکر به خوبی تموم شدو توی این چهل روزباید خیلی حواسم را جمعت میکردم.امروز پسرخوبی بودی دیروز و روز قبلش خیلی نق میزدی و نه شب درست میخوابیدی نه روز.امروزخودم بردمت حموم البته مامان جون بهم کمک کرد .امروز رفتم استخر و برای همین خیلی خسته ام و حوصله نوشتن ندارم.فردا قراره بریم خونمون یه دو روزی بریم و ببینیم چطور میشه . دیروز به مامان جون گفتم این اتاقی که توش هستیم را بهمون اجاره بدن نیشخندتا اینجا باشیم تا تو یه کم بزرگتر بشی و بتونم کارات را بکنم البته کارات را میتونم بکنم فقط تو خونه تنهایی دلم میگیره تواین آپارتمانها که آدم از تنهایی دق میکنه.البته دایی ابوالفضل و آقاجون هم میگن اینجا بمون که احتمالا یه چند وقتی میمونیم . دیگه برم حوصله نوشتن ندارم و تو هم گشنه ای.  




بازدید : 246 مرتبه | موضوع :
37
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | نویسنده : صفورا

سلام پسرگلم خوبی عزیزم.دیروزاول اردیبهشت یه ماهه شدی گلم .شنبه شب برات تولد یه ماهگی گرفتم دیروز اومدم برات کلی مطلب نوشتم ولی اینترنت قطع شد و نتونستم برات مطلبا را بذارم. گلم شنبه شب خونه مامان جون برات یه تولد کوچیک گرفتیم که دایی ها هم بودن . تو که همش خواب بودی کلی دایی امیر ورزشت داد و باهات حرف زد و بیدارنشدی البته یه چند دقیقه ای بیدار شدی که بداخلاق و اخمو بودی و به جاش النا دایی علی بیدار بود و کلی بازی کرد عکساش را میذارم تا ببینی.این هم عکس کیکته

تو عکس بالا معلومه که چقدر خوابی .

راستی گلم از وقتی به دنیا اومدی تا حالا همش مزاحم مامان جون بودیم 10 روز اول که مامان جون خونمون بود و بعد از یه روز که خونه بودیم اومدیم خونه مامانه جون و 12 روز اونجا بودیم و دوباره 2 روز خونمون بودیم و دوباره اومدیم خونه مامان جون که چون تو یه کم سرما خورده بودی اونجا موندیم و اسباب زحمتشون شدیم و قراره تا چهل روزت بشه هم اونجا بمونیم . همه کارات را مامان جون میکنه و من فقط بهت شیر میدم الان هم که دارم مطلب مینویسم مامان جون داره عوضت میکنه و دایی ابوالفضل هم قبلش ازت عکس و فیلم میگرفت.




بازدید : 237 مرتبه | موضوع : اولین ها
39
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | نویسنده : صفورا

این عکست را بعد ازاینکه از حموم اومده بودی ازت گرفتم.راستی سرکشی که سرته از سیسمونی مامان جونه و خودم هم باهاش عکس دارم.



ادامه مطلب...

بازدید : 359 مرتبه | موضوع :
38
تاريخ : دوشنبه 2 ارديبهشت 1392 | نویسنده : صفورا

سلام پسر گلم امروز ٣٣ روزت شد و میخوام برات از کارات برات بنویسم .چند شبه از ساعت 3 بعد از نصف شب ناآرومی میکنی همش غر میزنی و 6 صبح هم بیدار میشی مامان جون میگه چون روزا بد موقع بیدار میشی و میخوابی آخر شبا میخوای بیدار بشی .برای همین تصمیم گرفتیم ساعت خوابت را به هم بزنیم هرروز ساعت 6 صبح تا ساعت 12 ظهر وقت بیداریت یه کم میخوابی و پا میشی و عصرا هم ساعت 5و 6 بیدار میشی تا 8شب صبحاهم که 6 بیداری امروز خودت خوابت را به هم زدی صبح که تا 12 بیدار بودی و بعد تا 2 خوابیدی و دوباره تا 4 و نیم بیدار بودی و باز ساعت 9 شب بیدار شدی من و مامان جون تصمیم گرفته بودیم شبا دیر بخوابونیمت تا صبح دیرتر پاشی که خودت امروز همین کار را کردی الان که ساعت 10 شب دوشنبه 2 اردیبهشته بیداری و چون بازت گذاشتیم کلی ذوق کردی و داری بازی میکنی امشب ببینیم صبح کی بیدار میشی. پنجشنبه صبح بردمت دکتر از بس که استفراغ میکنی مامانم میگه بچه های خودم هم همینطوربودن و یه چیز طبیعیه ولی من نگرانت بودم وبردیمت دکتر چون دهنت هم برفک داشت البته پیش دکتر خودت نرفتیم چون پنجشنبه بود از اول هم استفراغ میکردی و دکتر خودت میگفت چیزی نیست ولی این چند روزه هرچی شیر میخوردی بالا میاوردی و من نمیدوم اصلا سیرمیشدی یا نه . وقتی بردمت دکتر همه چیزت را چک کرد یه کم هم که سرماخورده بودی همه را چک کرد و گفت همه چیزت خوبه خدا را شکر.برفک دهنت را براش قطره داد و گفت چیزی نیس و خوب میشه ولی استفراغت را گفت یا طبیعیه یا اینکه رفلکس معده داری که البته من خودم هم میگم چیزی نیست چون چند روزه که شربت معده ای که دکتر داده را بهت میدم هیچ فرقی نکردی منم دیگه بهت نمیدم با اینکه دکتر گفت حداقل تا 2 هفته بهش بده تا ببینیم علت استفراغش چیه ولی من که دیگه بهت شربت را که رانیتیدینه نمیدم.




بازدید : 242 مرتبه | موضوع :
36
تاريخ : دوشنبه 19 فروردين 1392 | نویسنده : صفورا

سلام مامانی خوبی عزیزم.میدونم که  خیلی اذیت شدی.فدات شم عزیزم روز 17 فروردین وقتی 17 روزه بودی بردیمت ختنه کردیمت.خیلی گریه کردی ولی خوب کاریه که باید میشد من که اصلا دل نداشتم حتی بیام دنبالت ولی با اصرار مامان جون که میگفت باید بهت شیر بدم اومدم . توی بیمارستان میخواستم گریه کنم گریهوقتی تو را بردند تو اتاق خیلی جلوی خودم را نگه داشتم . این 3 روز اصلا نتونستم مامیت کنم چونکه میترسیدم ، همه کارات را مامان جون میکنه .راستی یادم رفت بگم نافت هم روز 6 فروردین وقتی 6 روزت بود افتاد.چند روز دیگه که تحمل کنی حالت خوب خوب میشه عزیزم.




بازدید : 234 مرتبه | موضوع : مناسبتها
35
تاريخ : جمعه 16 فروردين 1392 | نویسنده : صفورا

مامان جونم امروز 16 فروردین برای اولین بار با کمک مامان جون بردمت حمام. یه کم سخت بود ولی خیلی باحال بود . اصلا تو حموم گریه نکردی و آروم بودی عزیزم .عزیزم زود بزرگ شو تا بتونم خودم تنهایی حمومت کنم هنوز خیلی سخته که بتونم تنهایی حمومت کنم چون وقتی شامپو بهت میزنم لیز میشی و میترسم بیفتی از دستم.ماچاینقدرتوی حموم ناز بودی که دلم میخواست بخورمت عزیزدلم.




بازدید : 263 مرتبه | موضوع : اولین ها
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد