هدیه خدا

عزیز مامان

مسافرت همدان

سلام پسرم.اولین مسافرتت را از 13 خرداد تا 17 خرداد با مامان جون و آقاجون و دایی ابوالفضل و خاله مریم و دایی علی و سمیرا و النا جون رفتیم همدان و سنندج.خیلی خوش گذشت البته تو و النا جون یه کم اذیت شدید مخصوصا النا . اولش خیلی خوب بودی و تو ماشین خیلی آروم بودی ولی دو روز آخر دیگه خسته شده بودی و دلت میخواست بیای بیرون.دوشنبه 13 خرداد رفتیم همدان.صبح ساعت 11 راه افتادیم و شب ساعت 9 رسیدیم همدان تا رفت بریم و یه جا پیدا کنیم ساعت 10 شد و توی یه پارک خیلی خوب چادر زدیم و روز بعد اول رفتیم گنجنامه و نهار را اونجا خوردیم و بعدش رفتیم توی یه امامزاده یه کم خستگی گرفتیم چونکه هوا خیلی گرم بود و بعد رفتیم برای دیدن جاهای دیدنی شهر که البته همه جه تعط...
19 خرداد 1392

2ماهگی محمدرضاجون

  سلام پسرگلم خوبی عزیزم .روز اول خرداد 2 ماهه شدی داری هرروز بزرگتر میشی .ما هنوز خونه مامان جونیم دلم میخواد بریم خونمون ولی میترسم . نه از کارات بلکه از تنهایی میترسم تصمیم دارم اول تیر بریم خونمون  تا برای ماه  رمضان دیگه توخونمون جا افتاده باشیم و دیگه عادت کرده باشیم.روز پنجشنبه دوم خرداد واکسن دو ماهگیت را زدیم که خیلی بد بود و روز اول را که تب کردی و حالت بد بود و تادیروز که شنبه 4 خرداد بود حالت بد بود و همش ناآرومی میکردی با اینکه هر 4 ساعت روز اول بهت قطره میدادم ولی بازم خیلی ناآروم بودی برعکس النا که وقتی واکسنش را زده بود آروم شده بود و از اون روز تا حالا آرومتر شده تو ناآروم شدی و...
19 خرداد 1392

اولین پیک نیک محمدرضاجون

سلام پسرگلم خوبی عزیزم. روز جمعه 6 اردیبهشت وقتی  37روزت بودبرای اولین باربردمت پیک نیک البته نمیخواستم تا چهل روزت تمام نشده ببرمت بیرون ولی خیلی خسته بودم و به یه تفریح و استراحت نیاز داشتم. از شانس ما روز جمعه اینقدر هوا سرد بود که نمیشد از چادر بیارمت بیرون . هرچی هم که میاوردمت مجبور بودم با پتو و کلی لباس بیارمت بیرون . میخواستم ازت کلی عکس بگیرم که فقط تونستم چند تا عکس با خودم و بابات بگیرم و نشد که تکی ازت عکس بگیرم این هم عکس من وتو و بابایی.ولی با همه این احوال خیلی بهمون خوش گذشت .با دایی ها و مامان جون رفته بودیم بیشه عموحاج احمد(عمو مامانی ) بچه های عمو هم بودند کلی حرف زدیم و خندیدیم .نمیخواستم تا وقتی چهل روزت تموم بشه ...
21 ارديبهشت 1392

نمیدونم

سلام مامان جونم.چندروزیه که نتونستم بیام برات مطلب بذارم چونکه اینترنت خونه مامان جون خراب بود و نمیشد بیام مطلب بذارم . گلم دیگه همش خونه مامان جونیم فقط یه روز توی اون هفته رفتیم خونه که مامان جون هم باهام اومد تا من کارای خونه را بکنم آخه چون یه مدتی خونه نبودیم خونه را خاک گرفته بود مامان جون مواظبت بود و البته کمکم هم میکرد و من هم کارا را میکرد تا عصر مامان جون بود و بعد رفت خونه و ما تنها شدیم تا بابایی اومد البته علی عمو سعید اومده بود پیشت اون شب ( سه شنبه شب ) که شب تولد حضرت زهرا بود را خونه موندیم البته این را هم بگم که بابایی هیچی برای من نگرفته بود منم نه برای مامان خودم و نه برای مادر شوهر هیچی نگرفتم که البته تقصیر بابات بود ...
21 ارديبهشت 1392

چهل روزگی محمدرضاجون

سلام مامانی خوبی پسرگلم. امروز یعنی 9 اردیبهشت 40 روزت شد.بالاخره این چهل روز خدا را شکر به خوبی تموم شدو توی این چهل روزباید خیلی حواسم را جمعت میکردم.امروز پسرخوبی بودی دیروز و روز قبلش خیلی نق میزدی و نه شب درست میخوابیدی نه روز.امروزخودم بردمت حموم البته مامان جون بهم کمک کرد .امروز رفتم استخر و برای همین خیلی خسته ام و حوصله نوشتن ندارم.فردا قراره بریم خونمون یه دو روزی بریم و ببینیم چطور میشه . دیروز به مامان جون گفتم این اتاقی که توش هستیم را بهمون اجاره بدن تا اینجا باشیم تا تو یه کم بزرگتر بشی و بتونم کارات را بکنم البته کارات را میتونم بکنم فقط تو خونه تنهایی دلم میگیره تواین آپارتمانها که آدم از تنهایی دق میکنه.البته دایی ابوالفض...
21 ارديبهشت 1392

یه ماهگی محمدرضاجون

سلام پسرگلم خوبی عزیزم.دیروزاول اردیبهشت یه ماهه شدی گلم .شنبه شب برات تولد یه ماهگی گرفتم دیروز اومدم برات کلی مطلب نوشتم ولی اینترنت قطع شد و نتونستم برات مطلبا را بذارم. گلم شنبه شب خونه مامان جون برات یه تولد کوچیک گرفتیم که دایی ها هم بودن . تو که همش خواب بودی کلی دایی امیر ورزشت داد و باهات حرف زد و بیدارنشدی البته یه چند دقیقه ای بیدار شدی که بداخلاق و اخمو بودی و به جاش النا دایی علی بیدار بود و کلی بازی کرد عکساش را میذارم تا ببینی.این هم عکس کیکته تو عکس بالا معلومه که چقدر خوابی . راستی گلم از وقتی به دنیا اومدی تا حالا همش مزاحم مامان جون بودیم 10 روز اول که مامان جون خونمون بود و بعد از یه روز که خونه بودیم...
2 ارديبهشت 1392

محمدرضا و عکساش

این عکست را بعد ازاینکه از حموم اومده بودی ازت گرفتم.راستی سرکشی که سرته از سیسمونی مامان جونه و خودم هم باهاش عکس دارم. لباسی که تنته را مامان عذرا از مشهد برات آورده. اینم تویی با مامان جون.اینجا ٢٣ روزته و خونه خودمونی مامان جون با دایی ابوالفضل اومدن تا تو را ببینن. این هم که مهدی دایی امیره . مهدی خیلی دوستت داره.همش میاد خونه مامان جون تا تو را ببینه که تو اکثرا خوابی.مهدیه هم هرروز خونه مامان جونه تا تو را ببینه البته یه کم اذیت میکنه همش دست به سرت میذاره خوب بچه اس کاریش نمیشه کرد . این هم تویی و النا دایی علی که قربونش برم خیلی نازه. ...
2 ارديبهشت 1392

محمدرضا و خاطراتش

سلام پسر گلم امروز ٣٣ روزت شد و میخوام برات از کارات برات بنویسم .چند شبه از ساعت 3 بعد از نصف شب ناآرومی میکنی همش غر میزنی و 6 صبح هم بیدار میشی مامان جون میگه چون روزا بد موقع بیدار میشی و میخوابی آخر شبا میخوای بیدار بشی .برای همین تصمیم گرفتیم ساعت خوابت را به هم بزنیم هرروز ساعت 6 صبح تا ساعت 12 ظهر وقت بیداریت یه کم میخوابی و پا میشی و عصرا هم ساعت 5و 6 بیدار میشی تا 8شب صبحاهم که 6 بیداری امروز خودت خوابت را به هم زدی صبح که تا 12 بیدار بودی و بعد تا 2 خوابیدی و دوباره تا 4 و نیم بیدار بودی و باز ساعت 9 شب بیدار شدی من و مامان جون تصمیم گرفته بودیم شبا دیر بخوابونیمت تا صبح دیرتر پاشی که خودت امروز همین کار را کردی الان که ساعت 10 شب...
2 ارديبهشت 1392

17 فروردین

سلام مامانی خوبی عزیزم.میدونم که  خیلی اذیت شدی.فدات شم عزیزم روز 17 فروردین وقتی 17 روزه بودی بردیمت ختنه کردیمت.خیلی گریه کردی ولی خوب کاریه که باید میشد من که اصلا دل نداشتم حتی بیام دنبالت ولی با اصرار مامان جون که میگفت باید بهت شیر بدم اومدم . توی بیمارستان میخواستم گریه کنم وقتی تو را بردند تو اتاق خیلی جلوی خودم را نگه داشتم . این 3 روز اصلا نتونستم مامیت کنم چونکه میترسیدم ، همه کارات را مامان جون میکنه .راستی یادم رفت بگم نافت هم روز 6 فروردین وقتی 6 روزت بود افتاد.چند روز دیگه که تحمل کنی حالت خوب خوب میشه عزیزم. ...
19 فروردين 1392

اولین حمام محمدرضابامامانش

مامان جونم امروز 16 فروردین برای اولین بار با کمک مامان جون بردمت حمام. یه کم سخت بود ولی خیلی باحال بود . اصلا تو حموم گریه نکردی و آروم بودی عزیزم .عزیزم زود بزرگ شو تا بتونم خودم تنهایی حمومت کنم هنوز خیلی سخته که بتونم تنهایی حمومت کنم چون وقتی شامپو بهت میزنم لیز میشی و میترسم بیفتی از دستم. اینقدرتوی حموم ناز بودی که دلم میخواست بخورمت عزیزدلم. ...
16 فروردين 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به هدیه خدا می باشد